خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران | بخش ۲- رفتن کی‏کاوس به مازندران‏

بخش ۲- رفتن کی‏کاوس به مازندران‏

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم

که ما سر نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر

نگردد ز آسایش و کام سیر

من از جم و ضحاک و از کیقباد

فزونم به بخت و به فر و به داد

فزون بایدم زان ایشان هنر

جهانجوی باید سر تاجور

سخن چون به گوش بزرگان رسید

ازیشان کس این رای فرخ ندید

همه زرد گشتند و پرچین بروی

کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

کسی راست پاسخ نیارست کرد

نهانی روان‌شان پر از باد سرد

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو

چو خراد و گرگین و رهام نیو

به آواز گفتند ما کهتریم

زمین جز به فرمان تو نسپریم

ازان پس یکی انجمن ساختند

ز گفتار او دل بپرداختند

نشستند و گفتند با یکدگر

که از بخت ما را چه آمد به سر

اگر شهریار این سخنها که گفت

به می خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاگ

نماند برین بوم و بر آب و خاک

که جمشید با فر و انگشتری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد

نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پردانش و پرفسون

همین را روانش نبد رهنمون

اگر شایدی بردن این بد بسر

به مردی و گنج و به نام و هنر

منوچهر کردی بدین پیشدست

نکردی برین بر دل خویش پست

یکی چاره باید کنون اندرین

که این بد بگردد ز ایران زمین

چنین گفت پس طوس با مهتران

که ای رزم دیده دلاور سران

مراین بند را چاره اکنون یکیست

بسازیم و این کار دشوار نیست

هیونی تکاور بر زال سام

بباید فرستاد و دادن پیام

که گر سر به گل داری اکنون مشوی

یکی تیز کن مغز و بنمای روی

مگر کاو گشاید لب پندمند

سخن بر دل شهریار بلند

بگوید که این اهرمن داد یاد

در دیو هرگز نباید گشاد

مگر زالش آرد ازین گفته باز

وگرنه سرآمد نشان فراز

سخنها ز هر گونه برساختند

هیونی تکاور برون تاختند

رونده همی تاخت تا نیمروز

چو آمد بر زال گیتی فروز

چنین داد از نامداران پیام

که ای نامور با گهر پور سام

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت

که آسانش اندازه نتوان گرفت

برین کار گر تو نبندی کمر

نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست

بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاگانش از باستان

نخواهد همی بود همداستان

همی گنج بی‌رنج بگزایدش

چراگاه مازندران بایدش

اگر هیچ سرخاری از آمدن

سپهبد همی زود خواهد شدن

همی رنج تو داد خواهد به باد

که بردی ز آغاز باکیقباد

تو با رستم شیر ناخورده سیر

میان را ببستی چو شیر دلیر

کنون آن همه باد شد پیش اوی

بپیچید جان بداندیش اوی

چو بشنید دستان بپیچید سخت

تنش گشت لرزان بسان درخت

همی گفت کاووس خودکامه مرد

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

کسی کاو بود در جهان پیش گاه

برو بگذرد سال و خورشید و ماه

که ماند که از تیغ او در جهان

بلرزند یکسر کهان و مهان

نباشد شگفت ار بمن نگرود

شوم خسته گر پند من نشنود

ورین رنج آسان کنم بر دلم

از اندیشهٔ شاه دل بگسلم

نه از من پسندد جهان‌آفرین

نه شاه و نه گردان ایران زمین

شوم گویمش هرچ آید ز پند

ز من گر پذیرد بود سودمند

وگر تیز گردد گشادست راه

تهمتن هم ایدر بود با سپاه

پر اندیشه بود آن شب دیرباز

چو خورشید بنمود تاج از فراز

کمر بست و بنهاد سر سوی شاه

بزرگان برفتند با او به راه

خبر شد به طوس و به گودرز و گیو

به رهام و گرگین و گردان نیو

که دستان به نزدیک ایران رسید

درفش همایونش آمد پدید

پذیره شدندش سران سپاه

سری کاو کشد پهلوانی کلاه

چو دستان سام اندر آمد به تنگ

پذیره شدندنش همه بی‌درنگ

برو سرکشان آفرین خواندند

سوی شاه با او همی راندند

بدو گفت طوس ای گو سرفراز

کشیدی چنین رنج راه دراز

ز بهر بزرگان ایران زمین

برآرامش این رنج کردی گزین

همه سر به سر نیک خواه توایم

ستوده به فر کلاه توایم

ابا نامداران چنین گفت زال

که هر کس که او را نفرسود سال

همه پند پیرانش آید به یاد

ازان پس دهد چرخ گردانش داد

نشاید که گیریم ازو پند باز

کزین پند ما نیست خود بی‌نیاز

ز پند و خرد گر بگردد سرش

پشیمانی آید ز گیتی برش

به آواز گفتند ما با توایم

ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همه یکسره نزد شاه آمدند

بر نامور تخت گاه آمدند

درباره فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایران است. فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.