خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

بخش ۱۷

چو کاووس در شهر ایران رسید ز گرد سپه شد هوا ناپدید برآمد همی تا به خورشید جوش زن و مرد شد پیش او با خروش همه شهر ایران بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند جهان سر به سر نو شد از شاه نو ز ایران برآمد یکی ماه نو چو بر تخت بنشست پیروز و شاد در گنجهای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

چو آگاهی آمد به کاووس شاه که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه بفرمود تا رستم زال زر نخستین بران کینه بندد کمر به طوس و به گودرز کشوادگان به گیو و به گرگین آزادگان بفرمود تا لشکر آراستند سنان و سپرها بپیراستند سراپردهٔ شهریار و سران کشیدند بر دشت مازندران ابر میمنه طوس نوذر به پای دل کوه پر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چو رستم ز مازندران گشت باز شه اندر زمان رزم را کرد ساز سراپرده از شهر بیرون کشید سپه را همه سوی هامون کشید سپاهی که خورشید شد ناپدید چو گرد سیاه از میان بردمید نه دریا پدید و نه هامون و کوه زمین آمد از پای اسپان ستوه همی راند لشکر بران سان دمان نجست ایچ هنگام رفتن زمان

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

چو نامه به مهر اندر آورد شاه جهانجوی رستم بپیموده راه به زین اندر افگند گرز گران چو آمد به نزدیک مازندران به شاه آگهی شد که کاووس کی فرستادن نامه افگند پی فرستاده‌ای چون هژبر دژم کمندی به فتراک بر شست خم به زیر اندرون باره‌ای گامزن یکی ژنده پیلست گویی به تن چو بشنید سالار مازندران ز گردان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳- نامه نوشتن کاوس نزدیک شاه مازندران‏

یکی نامه‌ای بر حریر سپید بدو اندرون چند بیم و امید دبیری خرمند بنوشت خوب پدید آورید اندرو زشت و خوب نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید پیدا به گیتی هنر خرد داد و گردان سپهر آفرید درشتی و تندی و مهر آفرید به نیک و به بد دادمان دستگاه خداوند گردنده خورشید و ماه اگر دادگر باشی و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲- خوان هفتم: کشتن رستم دیو سپید را

وزان جایگه تنگ بسته کمر بیامد پر از کینه و جنگ سر چو رخش اندر آمد بران هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه به نزدیکی غار بی‌بن رسید به گرد اندرون لشکر دیو دید به اولاد گفت آنچ پرسیدمت همه بر ره راستی دیدمت کنون چون گه رفتن آمد فراز مرا راه بنمای و بگشای راز بدو گفت اولاد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱- خوان ششم: جنگ رستم و ارژنگ دیو

یکی مغفری خسروی بر سرش خوی آلوده ببر بیان در برش به ارژنگ سالار بنهاد روی چو آمد بر لشکر نامجوی یکی نعره زد در میان گروه تو گفتی بدرید دریا و کوه برون آمد از خیمه ارژنگ دیو چو آمد به گوش اندرش آن غریو چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ بیامد بر وی چو آذر گشسپ سر و گوش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰- خوان پنجم: گرفتار شدن اولاد به دست رستم

وزانجا سوی راه بنهاد روی چنان چون بود مردم راه‌جوی همی رفت پویان به جایی رسید که اندر جهان روشنایی ندید شب تیره چون روی زنگی سیاه ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه تو خورشید گفتی به بند اندرست ستاره به خم کمند اندرست عنان رخش را داد و بنهاد روی نه افراز دید از سیاهی نه جوی وزانجا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹- خوان چهارم کشتن زنى جادو را

چو از آفرین گشت پرداخته بیاورد گلرنگ را ساخته نشست از بر زین و ره برگرفت خم منزل جادو اندر گرفت همی رفت پویان به راه دراز چو خورشید تابان بگشت از فراز درخت و گیا دید و آب روان چنان چون بود جای مرد جوان چو چشم تذروان یکی چشمه دید یکی جام زرین برو پر نبید یکی غرم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸- خوان سوم جنگ رستم با اژدها

ز دشت اندر آمد یکی اژدها کزو پیل گفتی نیابد رها بدان جایگه بودش آرامگاه نکردی ز بیمش برو دیو راه بیامد جهانجوی را خفته دید بر او یکی اسپ آشفته دید پر اندیشه شد تا چه آمد پدید که یارد بدین جایگاه آرمید نیارست کردن کس آنجا گذر ز دیوان و پیلان و شیران نر همان نیز کامد نیابد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷- خوان دوم یافتن رستم چشمه آب‏

یکی راه پیش آمدش ناگزیر همی رفت بایست بر خیره خیر پی اسپ و گویا زبان سوار ز گرما و از تشنگی شد ز کار پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت پویان به کردار مست همی جست بر چاره جستن رهی سوی آسمان کرد روی آنگهی چنین گفت کای داور دادگر همه رنج و سختی تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶- خوان نخست جنگ رخش با شیرى‏

برون رفت پس پهلو نیمروز ز پیش پدر گرد گیتی فروز دو روزه بیک روزه بگذاشتی شب تیره را روز پنداشتی بدین سان همی رخش ببرید راه بتابنده روز و شبان سیاه تنش چون خورش جست و آمد به شور یکی دشت پیش آمدش پر ز گور یکی رخش را تیز بنمود ران تگ گور شد از تگ او گران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵- پیغام کاوس به زال و رستم‏

ازان پس جهانجوی خسته جگر برون کرد مردی چو مرغی به پر سوی زابلستان فرستاد زود به نزدیک دستان و رستم درود کنون چشم شد تیره و تیره بخت به خاک اندر آمد سر تاج و تخت جگر خسته در چنگ آهرمنم همی بگسلد زار جان از تنم چو از پندهای تو یادآورم همی از جگر سرد باد آورم نرفتم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴- رفتن کاوس به مازندران‏

چو زال سپهبد ز پهلو برفت دمادم سپه روی بنهاد و تفت به طوس و به گودرز فرمود شاه کشیدن سپه سر نهادن به راه چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران نهادند سر سوی مازندران به میلاد بسپرد ایران زمین کلید در گنج و تاج و نگین بدو گفت گر دشمن آید پدید ترا تیغ کینه بباید کشید ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳- پند دادن زال کاوس را

همی رفت پیش اندرون زال زر پس او بزرگان زرین کمر چو کاووس را دید دستان سام نشسته بر اورنگ بر شادکام به کش کرده دست و سرافگنده پست همی رفت تا جایگاه نشست چنین گفت کای کدخدای جهان سرافراز بر مهتران و مهان چو تخت تو نشنید و افسر ندید نه چون بخت تو چرخ گردان شنید همه ساله …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲- رفتن کی‏کاوس به مازندران‏

چو کاووس بشنید از او این سخن یکی تازه اندیشه افگند بن دل رزمجویش ببست اندران که لشکر کشد سوی مازندران چنین گفت با سرفرازان رزم که ما سر نهادیم یکسر به بزم اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر نگردد ز آسایش و کام سیر من از جم و ضحاک و از کیقباد فزونم به بخت و به فر و به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱- پادشاهی کی کاوس‏

درخت برومند چون شد بلند گر آید ز گردون برو بر گزند شود برگ پژمرده و بیخ مست سرش سوی پستی گراید نخست چو از جایگه بگسلد پای خویش به شاخ نو آیین دهد جای خویش مراو را سپارد گل و برگ و باغ بهاری به کردار روشن چراغ اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک تو با شاخ تندی …

بیشتر بخوانید »