خانه | فردوسی | شاهنامه | رزم کاووس با شاه هاماوران

رزم کاووس با شاه هاماوران

بخش ۱۲

تهمتن برانگیخت رخش از شتاب پس پشت جنگ آور افراسیاب چنین گفت با رخش کای نیک یار مکن سستی اندر گه کارزار که من شاه را بر تو بی‌جان کنم به خون سنگ را رنگ مرجان کنم چنان گرم شد رخش آتش گهر که گفتی برآمد ز پهلوش پر ز فتراک بگشاد رستم کمند همی خواست آورد او را ببند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

چنین گفت پس گیو با پهلوان که ای نازش شهریار و گوان شوم ره بگیرم به افراسیاب نمانم که آید بدین روی آب سر پل بگیرم بدان بدگمان بدارمش ازان سوی پل یک زمان بدان تا بپوشند گردان سلیح که بر ما سرآمد نشاط و مزیح بشد تازیان تا سر پل دمان به زه بر نهاده دو زاغ کمان چنین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

چه گفت آن سراینده مرد دلیر که ناگه برآویخت با نره شیر که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی بشویی همی ز بدها نبایدت پرهیز کرد که پیش آیدت روز ننگ و نبرد زمانه چو آمد بتنگی فراز هم از تو نگردد به پرهیز باز چو همره کنی جنگ را با خرد دلیرت ز جنگ‌آوران نشمرد خرد را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

همی کرد پوزش ز بهر گناه مر او را همی جست هر سو سپاه خبر یافت زو رستم و گیو و طوس برفتند با لشکری گشن و کوس به رستم چنین گفت گودرز پیر که تا کرد مادر مرا سیر شیر همی بینم اندر جهان تاج و تخت کیان و بزرگان بیدار بخت چو کاووس نشنیدم اندر جهان ندیدم کس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

چنان بد که ابلیس روزی پگاه یکی انجمن کرد پنهان ز شاه به دیوان چنین گفت کامروز کار به رنج و به سختیست با شهریار یکی دیو باید کنون نغزدست که داند ز هرگونه رای و نشست شود جان کاووس بیره کند به دیوان برین رنج کوته کند بگرداندش سر ز یزدان پاک فشاند بر آن فر زیباش خاک شنیدند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

بیامد سوی پارس کاووس کی جهانی به شادی نوافگند پی بیاراست تخت و بگسترد داد به شادی و خوردن دل اندر نهاد فرستاد هر سو یکی پهلوان جهاندار و بیدار و روشن‌روان به مرو و نشاپور و بلخ و هری فرستاد بر هر سویی لشکری جهانی پر از داد شد یکسره همی روی برتافت گرگ از بره ز بس گنج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

فرستاده شد نزد قیصر ز شاه سواری که اندر نوردید راه بفرمود کز نامداران روم کسی کاو بنازد بران مرز و بوم جهان دیده باید عنان‌دار کس سنان و سپر بایدش یار بس چنین لشکری باید از مرز روم که آیند با من به آباد بوم پس آگاهی آمد ز هاماوران بدشت سواران نیزه‌وران که رستم به مصر و به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

دگر روز لشکر بیاراستند درفش از دو رویه بپیراستند به هاماوران بود صد ژنده پیل یکی لشکری ساخته بر دو میل از آوای گردان بتوفید کوه زمین آمد از نعل اسپان ستوه تو گفتی جهان سر به سر آهن‌ست وگر کوه البرز در جوشن‌ست پس پشت پیلان درفشان درفش بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش بدرید چنگ و دل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

یکی مرد بیدار جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه به نزدیک سالار هاماوران بشد نامداری ز کندآوران یکی نامه بنوشت با گیر و دار پر از گرز و شمشیر و پرکارزار که بر شاه ایران کمین ساختی بپیوستن اندر بد انداختی نه مردی بود چاره جستن به جنگ نرفتن به رسم دلاور پلنگ که در جنگ هرگز نسازد کمین اگر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه‌ای چاره جست اندران چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده‌گاه بلند بدین‌گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

ازان پس به کاووس گوینده گفت که او دختری دارد اندر نهفت که از سرو بالاش زیباترست ز مشک سیه بر سرش افسرست به بالا بلند و به گیسو کمند زبانش چو خنجر لبانش چو قند بهشتیست آراسته پرنگار چو خورشید تابان به خرم بهار نشاید که باشد به جز جفت شاه چه نیکو بود شاه را جفت ماه بجنبید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره پذیرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو چنین هم گرازان به بربر شدند جهانجوی با تخت …

بیشتر بخوانید »