خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

بخش ۳۳

ازان پس بیامد به پرده‌سرای ز هرگونه انداخت با شاه رای ز لهراسپ وز کین فرشیدورد ازان نامداران روز نبرد بدو گفت گشتاسپ کای زورمند تو شادانی و خواهرانت به بند خنک آنک بر کینه گه کشته شد نه در چنگ ترکان سرگشته شد چو بر تخت بینند ما را نشست چه گوید کسی کو بود زیر دست بگریم برین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن‌روان ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه خروش جرس خاست از بارگاه بران بارهٔ پهلوی برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش برفتند یکسر پر از جنگ و جوش ورا راهبر پیش جاماسپ بود که دستور فرخنده گشتاسپ بود ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند سواران جنگی به هامون شدند سپهبد سوی آسمان کرد روی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

یکی مایه‌ور پور اسفندیار که نوش آذرش خواندی شهریار بران بام دژ بود و چشمش به راه بدان تا کی آید ز ایران سپاه پدر را بگوید چو بیند کسی به بالای دژ درنمانده بسی چو جاماسپ را دید پویان به راه به سربر یکی نغز توزی کلاه چنین گفت کامد ز توران سوار بپویم بگویم به اسفندیار فرود آمد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

سرانجام گشتاسپ بنمود پشت بدانگه که شد روزگارش درشت پس اندر دو منزل همی تاختند مر او را گرفتن همی ساختند یکی کوه پیش آمدش پرگیا بدو اندرون چشمه و آسیا که بر گرد آن کوه یک راه بود وزان راه گشتاسپ آگاه بود جهاندار گشتاسپ و یکسر سپاه سوی کوه رفتند ز آوردگاه چو ارجاسپ با لشکر آنجا رسید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

زنی بود گشتاسپ را هوشمند خردمند وز بد زبانش به بند ز آخر چمان باره‌ای برنشست به کردار ترکان میان را ببست از ایران ره سیستان برگرفت ازان کارها مانده اندر شگفت نخفتی به منزل چو برداشتی دو روزه به یک روزه بگذاشتی چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد به آگاهی درد لهراسپ شد بدو گفت چندین چرا ماندی خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

کنون زرم ارجاسپ را نو کنیم به طبع روان باغ بی خو کنیم بفرمود تا کهرم تیغ‌زن بود پیش سالار آن انجمن که ارجاسپ را بود مهتر پسر به خورشید تابان برآورده سر بدو گفت بگزین ز لشکر سوار ز ترکان شایسته مردی هزار از ایدر برو تازیان تا به بلخ که از بلخ شد روز ما تار و تلخ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶ – سخن فردوسی

چو این نامه‌ا فتاد در دست من به ماه گراینده شد شست من نگه کردم این نظم سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم من این زان بگفتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار دو گوهر بد این با دو گوهر فروش کنون شاه دارد به گفتار گوش سخن چون بدین گونه بایدت گفت مگو و مکن طبع با رنج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

برآمد بسی روزگاری بدوی که خسرو سوی سیستان کرد روی که آنجا کند زنده و استا روا کند موبدان را بدانجا گوا جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه پذیره شدش پهلوان سپاه شه نیمروز آنک رستمش نام سوار جهاندیده همتای سام ابا پیر دستان که بودش پدر ابا مهتران و گزینان در به شادی پذیره شدندش به راه ازو شادمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

چو آگاه شد شاه کامد پسر کلاه کیان بر نهاده بسر مهان و کهانرا همه خواند پیش همه زند و استا به نزدیک خویش همه موبدان را به کرسی نشاند پس آن خسرو تیغ‌زن را بخواند بیامد گو و دست کرده بکش به پیش پدر شد پرستار فش شه خسروان گفت با موبدان بدان رادمردان و اسپهبدان چه گویید گفتا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

یکی روز بنشست کی شهریار به رامش بخورد او می خوش‌گوار یکی سرکشی بود نامش گرزم گوی نامجو آزموده به رزم به دل کین همی داشت ز اسفندیار ندانم چه شان بود از آغاز کار به هر جای کاواز او آمدی ازو زشت گفتی و طعنه زدی نشسته بد او پیش فرخنده شاه رخ از درد زرد و دل از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

بدان روزگار اندر اسفندیار به دشت اندرون بد ز بهر شکار ازان دشت آواز کردش کسی که جاماسپ را کرد خسرو گسی چو آن بانگ بشنید آمد شگفت بپیچید و خندیدن اندر گرفت پسر بود او را گزیده چهار همه رزم‌جوی و همه نیزه‌دار یکی نام بهمن دوم مهرنوش سیم نام او بد دلافروز طوش چهارم بدش نام نوشاذرا نهادی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

کی نامبردار زان روزگار نشست از بر گاه آن شهریار گزینان لشکرش را بار داد بزرگان و شاهان مهترنژاد ز پیش اندر آمد گو اسفندیار به دست اندرون گرزهٔ گاوسار نهاده به سر بر کیانی کلاه به زیر کلاهش همی تافت ماه به استاد در پیش او شیرفش سرافگنده و دست کرده به کش چو شاه جهان روی او را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰

کی نامبردار فرخنده شاه سوی گاه باز آمد از رزمگاه به بستور گفتا که فردا پکاه سوی کشور نامور کش سپاه بیامد سپهبد هم از بامداد بزد کوس و لشکر بنه برنهاد به ایران زمین باز کردند روی همه خیره دل گشته و جنگجوی همه خستگان را ببردند نیز نماندند از خواسته نیز چیز به ایران زمین باز بردندشان به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت همی آید از هر سوی تیغ تفت همه سرکشانشان پیاده شدند به پیش گو اسفندیار آمدند کمانچای چاچی بینداختند قبای نبردی برون آختند به زاریش گفتند گر شهریار دهد بندگان را به جان زینهار بدین اندر آییم و خواهش کنیم همه آذران را نیایش کنیم ازیشان چو بشنید اسفندیار به جان و به تن دادشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

چو بازآورید آن گرانمایه کین بر اسپ زریری برافگند زین خرامید تازان به آوردگاه به سه بهره کرد آن کیانی سپاه ازان سه یکی را به بستور داد دگر آن سپهدار فرخ‌نژاد دگر بهره را بر برادر سپرد بزرگان ایران و مردان گرد سیم بهره را سوی خود بازداشت که چون ابر غرنده آواز داشت چو بستور فرخنده و پاک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

بدو داد پس شاه بهزاد را سپه جوشن و خود پولاد را پس شاه کشته میان را ببست سیه رنگ بهزاد را برنشست خرامید تا رزمگاه سپاه نشسته بران خوب رنگ سیاه به پیش صف دشمنان ایستاد همی برکشید از جگر سرد باد منم گفت بستور پور زریر پذیره نیاید مرا نره شیر کجا باشد آن جادوی بیدرفش که بردست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

چو اسفندیار آن گو تهمتن خداوند اورنگ با سهم و تن ازان کوه بشنید بانگ پدر به زاری به پیش اندر افگند سر خرامیده نیزه به چنگ اندرون ز پیش پدر سر فگنده نگون یکی دیزه‌ای بر نشسته بلند بسان یکی دیو جسته ز بند بدان لشکر دشمن اندر فتاد چنان چون در افتد به گلبرگ باد همی کشت ازیشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

پس آگاهی آمد به اسفندیار که کشته شد آن شاه نیزه گزار پدرت از غم او بکاهد همی کنون کین او خواست خواهد همی همی گوید آنکس کجاکین اوی بخواهد نهد پیش دشمنش روی مر او را دهم دخترم را همای وکرد ایزدش را برین بر گوای کی نامور دست بر دست زد بنالید ازان روزگاران بد همه ساله زین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

دو هفته برآمد برین کارزار که هزمان همی تیره‌تر گشت کار به پیش اندر آمد نبرده زریر سمندی بزرگ اندر آورده زیر به لشکرگه دشمن اندر فتاد چو اندر گیا آتش و تیز باد همی کشت زیشان همی خوابنید مر او را نه استاد هرکش بدید چو ارجاسپ دانست کان پورشاه سپه را همی کرد خواهد تباه بدان لشکر خویش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

بیامد سر سروران سپاه پسر تهم جاماسپ دستور شاه نبرده سواری گرامیش نام به مانندهٔ پور دستان سام یکی چرمه‌ای برنشسته سمند یکی گام زن بارهٔ بی‌گزند چمانندهٔ چرمهٔ نونده جوان یکی کوه پارست گوی روان به پیش صف چینیان ایستاد خداوند بهزاد را کرد یاد کدامست گفت از شما شیردل که آید سوی نیزهٔ جان گسل کجا باشد آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو اندر گذشت آن شب و بود روز بتابید خورشید گیهان فروز به زین بر نشستند هر دو سپاه همی دید زان کوه گشتاسپ شاه چو از کوه دید آن شه بافرین کجا برنشستند گردان به زین سیه رنگ بهزاد را پیش خواست تو گفتی که بیستونست راست برو بر فگندند برگستوان برو بر نشست آن شه خسروان چو هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

چو جاماسپ گفت این سپیده دمید فروغ ستاره بشد ناپدید سپه را به هامون فرود آورید بزد کوس بر پیل و لشکر کشید وزانجا خرامید تا رزمگاه فرود آورید آن گزیده سپاه به گاهی که باد سپیده دمان به کاخ آرد از باغ بوی گلان فرستاده بد هر سوی دیده‌بان چنانچون بود رسم آزادگان بیامد سواری و گفتا به شاه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

چو از بلخ بامی به جیحون رسید سپهدار لشکر فرود آورید بشد شهریار از میان سپاه فرود آمد از باره بر شد به گاه بخواند او گرانمایه جاماسپ را کجا رهنمون بود گشتاسپ را سر موبدان بودو شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان چنان پاک تن بود و تابنده جان که بودی بر او آشکارا نهان ستاره‌شناس و گرانمایه بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه که سالار چین جملگی با سپاه بیاراسته آمد از جای خویش خشاش یلش را فرستاد پیش چو بشنید کو رفت با لشکرش که ویران کند آن نکو کشورش سپهبدش را گفت فردا پگاه بیارای پیل و بیاور سپاه سوی مرزدارانش نامه نوشت که خاقان ره راد مردی بهشت بیایید یکسر به درگاه من که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

سخن چون بسر برد شاه زمین سیه پیل را خواند و کرد آفرین سپردش بدو گفت بردارشان از ایران به آن مرز بگذارشان فرستادگان سپهدار چین ز پیش جهانجوی شاه زمین برفتند هر دو شده خاکسار جهاندارشان رانده و کرده خوار از ایران فرخ به خلخ شدند ولیکن به خلخ نه فرخ شدند چو از دور دیدند ایوان شاه زده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

همان چون بگفت این سخن شهریار زریر سپهدار و اسفندیار کشیدند شمشیر و گفتند اگر کسی باشد اندر جهان سربسر که نپسندد او را به دین‌آوری سر اندر نیارد به فرمانبری نیاید بدرگاه فرخنده شاه نبندد میان پیش رخشنده گاه نگرید ازو راه و دین بهی مرین دین به را نباشد رهی به شمشیر جان از تنش بر کنیم سرش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

بپیچید و نامه بکردش نشان بدادش بدان هر دو گردنکشان بفرمودشان گفت به خرد بوید به ایوان او با هم اندر شوید چو او را ببینید بر تخت و گاه کنید آن زمان خویشتن را دو تاه بر آیین شاهان نمازش برید بر تاج و بر تخت او مگذرید چو هر دو نشینید در پیش اوی سوی تاج تابنده‌ش آرید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

برین ایستادند ترکان چین دو تن نیز کردند زیشان گزین یکی نام او بیدرفش بزرگ گوی پیر و جادو ستنبه سترگ دگر جادوی نام او نام خواست که هرگز دلش جز تباهی نخواست یکی نامه بنوشت خوب و هژیر سوی نامور خسرو و دین پذیر نوشتش به نام خدای جهان شناسندهٔ آشکار و نهان نوشتم یکی نامه‌ای شهریار چنانچون بد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

چو چندی برآمد برین روزگار خجسته ببود اختر شهریار به شاه کیان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد هژیر که تو باژ بدهی به سالار چین نه اندر خور دین ما باشد این نباشم برین نیز همداستان که شاهان ما درگه باستان به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو برین روزگار گذشته بتاو پذیرفت گشتاسپ گفتا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چو یک چند سالان برآمد برین درختی پدید آمد اندر زمین در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ درختی گشن بود بسیار شاخ همه برگ وی پند و بارش خرد کسی کو خرد پرورد کی مرد خجسته پی و نام او زردهشت که آهرمن بدکنش را بکشت به شاه کیان گفت پیغمبرم سوی تو خرد رهنمون آورم جهان آفرین گفت بپذیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲ – سخن دقیقی

چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت فرود آمد از تخت و بربست رخت به بلخ گزین شد بران نوبهار که یزدان پرستان بدان روزگار مران جای را داشتندی چنان که مر مکه را تازیان این زمان بدان خانه شد شاه یزدان پرست فرود آمد از جایگاه نشست ببست آن در آفرین خانه را نماند اندرو خویش و بیگانه را بپوشید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱ – به خواب دیدن فردوسی دقیقی را

چنان دید گوینده یک شب به خواب که یک جام می داشتی چون گلاب دقیقی ز جایی پدید آمدی بران جام می داستانها زدی به فردوسی آواز دادی که می مخور جز بر آیین کاوس کی که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت بدو نازد و لشگر و تاج و تخت شهنشاه محمود گیرنده شهر ز شادی به هر کس …

بیشتر بخوانید »