خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی اسکندر

پادشاهی اسکندر

بخش ۴۷

الا ای برآورده چرخ بلند چه داریی به پیری مرا مستمند چو بودم جوان در برم داشتی به پیری چرا خوار بگذاشتی همی زرد گردد گل کامگار همی پرنیان گردد از رنج خار دو تا گشت آن سرو نازان به باغ همان تیره گشت آن گرامی چراغ پر از برف شد کوهسار سیاه همی لشکر از شاه بیند گناه به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۶

ازان پس بیامد دوان مادرش فراوان بمالید رخ بر برش همی گفت کای نامور پادشا جهاندار و نیک‌اختر و پارسا به نزدیکی اندر تو دوری ز من هم از دوده و لشکر و انجمن روانم روان ترا بنده باد دل هرک زین شاد شد کنده باد ازان پس بشد روشنک پر ز درد چنین گفت کای شاه آزادمرد جهاندار دارای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۵

چو آمد سکندر به اسکندری جهان را دگرگونه شد داوری به هامون نهادند صندوق اوی زمین شد سراسر پر از گفت‌وگوی به اسکندری کودک و مرد و زن به تابوت او بر شدند انجمن اگر برگرفتی ز مردم شمار مهندس فزون آمدی صد هزار حکیم ارسطالیس پیش اندرون جهانی برو دیدگان پر ز خون برآن تنگ صندوق بنهاد دست چنین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۴

چو آگاه شد لشکر از درد شاه جهان گشت بر نامداران سپاه به تخت بزرگی نهادند روی جهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی سکندر چو از لشکر آگاه شد بدانست کش روز کوتاه شد بفرمود تا تخت بیرون برند از ایوان شاهی به هامون برند ز بیماری او غمی شد سپاه که بی‌رنگ دیدند رخسار شاه همه دشت یکسر خروشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۳

به بابل هم‌ان روز شد دردمند بدانست کامد به تنگی گزند دبیر جهاندیده را پیش خواند هرانچش به دل بود با او براند به مادر یکی نامه فرمود و گفت که آگاهی مرگ نتوان نهفت ز گیتی مرا بهره این بد که بود زمان چون نکاهد نشاید فزود تو از مرگ من هیچ غمگین مشو که اندر جهان این سخن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۲

بدانست کش مرگ نزدیک شد بروبر همی روز تاریک شد بران بودش اندیشه کاندر جهان نماند کسی از نژاد مهان که لشکر کشد جنگ را سوی روم نهد پی بران خاک آباد بوم چو مغز اندرین کار خودکامه کرد هم‌انگه سطالیس را نامه کرد هرانکس کجا بد ز تخم کیان بفرمودشان تا ببندد میان همه روی را سوی درگه کنند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۱

سکندر سپه را به بابل کشید ز گرد سپه شد هوا ناپدید همی راند یک ماه خود با سپاه ندیدند زیشان کس آرامگاه بدین‌گونه تا سوی کوهی رسید ز دیدار دیده سرش ناپدید به سر بر یکی ابر تاریک بود به کیوان تو گفتی که نزدیک بود به جایی بروبر ندیدند راه فروماند از راه شاه و سپاه گذشتند بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴۰

بدان جایگه شاه ماهی بماند پس‌انگه بجنبید و لشکر براند ازان سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه دراز چو منزل به منزل به حلوان رسید یکی مایه‌ور باره و شهر دید به پیش آمدندش بزرگان شهر کسی کش ز نام و خرد بود بهر برفتند با هدیه و با نثار ز حلوان سران تا در شهریار سکندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۹

وزان روی لشکر سوی چین کشید سر نامداران به بیرون کشید همی راند منزل به منزل به دشت چهل روز تا پیش دریا گذشت ز دیبا سراپرده‌ای برکشید سپه را به منزل فرود آورید یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد ز اسکندر شهرگیر نوشتند هرگونه‌ای خوب و زشت نویسنده چون نامه اندر نوشت سکندر بشد چون فرستاده‌ای گزین کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸

ز راه بیابان به شهری رسید ببد شاد کآواز مردم شنید همه بوم و بر باغ آباد بود در مردم از خرمی شاد بود پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر برو همگنان آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند همی گفت هرکس که ای شهریار انوشه که کردی بمابر گذار بدین شهر هرگز نیامد سپاه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶

سوی باختر شد چو خاور بدید ز گیتی همی رای رفتن گزید بره‌بر یکی شارستان دید پاک که نگذشت گویی بروباد و خاک چو آواز کوس آمد از پشت پیل پذیره شدندش بزرگان دو میل جهانجوی چون دید بنواختشان به خورشید گردن برافراختشان بپرسید کایدر چه باشد شگفت کزان برتر اندازه نتوان گرفت زبان برگشادند بر شهریار به نالیدن از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷

همی رفت یک ماه پویان به راه به رنج اندر از راه شاه و سپاه چنین تا به نزدیک کوهی رسید که جایی دد و دام و ماهی ندید یکی کوه دید از برش لاژورد یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد همه خانه قندیلهای بلور میان اندرون چشمهٔ آب شور نهاده بر چشمه زرین دو تخت برو خوابنیده یکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵

سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بی‌گروه سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر ز جای نشست پر از باد لب دیدگان پرزنم که فرمان یزدان کی آید که دم چو بر کوه روی سکندر بدید چو رعد خروشان فغان برکشید که ای بندهٔ آز چندین مکوش که روزی به گوش آیدت یک خروش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴

سکندر سوی روشنایی رسید یکی بر شد کوه رخشنده دید زده بر سر کوه خارا عمود سرش تا به ابر اندر از چوب عود بر هر عمودی کنامی بزرگ نشسته برو سبز مرغی سترگ به آواز رومی سخن راندند جهاندار پیروز را خواندند چو آواز بشنید قیصر برفت به نزدیک مرغان خرامید تفت بدو مرغ گفت ای دلارای رنج چه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳

وزان جایگه شاد لشگر براند بزرگان بیدار دل را بخواند همی رفت تا سوی شهری رسید که آن را میان و کرانه ندید همه هرچ باید بدو در فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ فرود آمد و بامداد پگاه به نزدیک آن چشمه شد بی‌سپاه که دهقان ورا نام حیوان نهاد چو از بخشش پهلوان کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

بپرسید هرچیز و دریا بدید وزان روی لشکر به مغرب کشید یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ همه روی سرخ و همه موی زرد همه در خور جنگ روز نبرد به فرمان به پیش سکندر شدند دو تا گشته و دست بر سر شدند سکندر بپرسید از سرکشان که ایدر چه دارد شگفتی نشان چنین گفت با …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چو نزدیکی نرم‌پایان رسید نگه کرد و مردم بی‌اندازه دید نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز ازان هر یکی چون یکی سرو برز چو رعد خروشان برآمد غریو برهنه سپاهی به کردار دیو یکی سنگ‌باران بکردند سخت چو باد خزان برزند بر درخت به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه تو گفتی که شد روز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

وزان جایگه رفت خورشیدفش بیامد دمان تا زمین حبش ز مردم زمین بود چون پر زاغ سیه گشته و چشمها چون چراغ تناور یکی لشکری زورمند برهنه تن و پوست و بالابلند چو از دور دیدند گرد سپاه خروشی برآمد ز ابر سیاه سپاه انجمن شد هزاران هزار وران تیره شد دیدهٔ شهریار به سوی سکندر نهادند سر بکشتند بسیار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

همی رفت منزل به منزل به راه ز ره رنجه و مانده یکسر سپاه ز شهر برهمن به جایی رسید یکی بی‌کران ژرف دریا بدید بسان زنان مرد پوشیده روی همی رفت با جامه و رنگ و بوی زبانها نه تازی و نه خسروی نه ترکی نه چینی و نه پهلوی ز ماهی بدیشان همی خوردنی به جایی نبد راه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن برهمن چو آگه شد از کار شاه که آورد زان روی لشگر به راه پرستنده مرد اندر آمد ز کوه شدند اندران آگهی همگروه نوشتند پس نامه‌ای بخردان به نزد سکندر سر موبدان سر نامه بود آفرین نهان ز داننده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش سکندر بیامد به نزدیک شاه پرستنده برخاست از بارگاه به رسمی که بودش فرود آورید جهانجوی پیش سپهبد چمید ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش او تاختند چو قیدافه را دید بر تخت گفت که با رای تو مشتری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶

چو طینوش گفت سکندر شنید به کردار باد دمان بردمید بدو گفت کای ناکس بی‌خرد ترا مردم از مردمان نشمرد ندانی که پیش که داری نشست بر شاه منشین و منمای دست سرت پر ز تیزی و کنداوریست نگویی مرا خود که شاه تو کیست اگر نیستی فر این نامدار سرت کندمی چون ترنجی ز بار هم‌اکنون سرت را من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

سکندر بیامد دلی همچو کوه رها گشته از شاه دانش پژوه نبودش ز قیدافه چین در به روی نبرداشت هرگز دل از آرزوی ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان بیامد به نزدیک شاه سپهدار در خان پیل‌استه بود همه گرد بر گرد او رسته بود سر خانه را پیکر از جزع و زر به زر اندرون چند گونه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر خویش کش نه از فر تو کشته شد فور هند نه دارای داراب و گردان سند که برگشت روز بزرگان دهر ز اختر ترا بیشتر بود بهر به مردی تو گستاخ گشتی چنین که مهتر شدی بر زمان و زمین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

جهانجوی ده نامور برگزید ز مردان رومی چنانچون سزید که بودند یکسر هم‌آواز اوی نگه داشتندی همه راز اوی چنین گفت کاکنون به راه اندرون مخوانید ما را جز از بیقطون همی رفت پیش اندرون قیدروش سکندر سپرده بدو چشم و گوش چو آتش همی راند مهتر ستور به کوهی رسیدند سنگش بلور بدودر ز هرگونه‌ای میوه‌دار فراوان گیا بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند بزد نای رویین و لشکر براند همی رفت یک ماه پویان به راه چو آمد سوی مرز او با سپاه یکی پادشا بود فریان به نام ابا لشکر و گنج و گسترده کام یکی شارستان داشت با ساز جنگ سراپردهٔ او ندیدی پلنگ بیاورد لشکر گرفت آن حصار بران بارهٔ دژ گذشتی سوار سکندر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

سکندر چو بشنید از یادگیر بفرمود تا پیش او شد دبیر نوشتند پس نامه‌ای بر حریر ز شیراوژن اسکندر شهرگیر به نزدیک قیدافهٔ هوشمند شده نام او در بزرگی بلند نخست آفرین خداوند مهر فروزندهٔ ماه و گردان سپهر خداوند بخشنده داد و راست فزونی کسی را دهد کش سزاست به تندی نجستیم رزم ترا گراینده گشتیم بزم ترا چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰

چو برگشت و آمد به درگاه قصر ببخشید دینار چندی به نصر توانگر شد آنکس که درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود وزان جایگه شاد لشکر براند به جده درآمد فراوان نماند سپه را بفرمود تا هرکسی بسازند کشتی و زورق بسی جهانگیر با لشکری راه‌جوی ز جده سوی مصر بنهاد روی ملک بود قیطون به مصر اندرون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

چو لشکر شد از خواسته بی‌نیاز برو ناگذشته زمانی دراز به شبگیر برخاست آوای کوس هوا شد به کردار چشم خروس ز بس نیزه و پرنیانی درفش ستاره شده سرخ و زرد و بنفش سکندر بیامد به سوی حرم گروهی ازو شاد و بهری دژم ابا نالهٔ بوق و با کوس تفت به خان براهیم آزر برفت که خان حرم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

چو اسکندر آمد به نزدیک فور بدید آن سپه این سپه را ز دور خروش آمد و گرد رزم او دو روی برفتند گردان پرخاشجوی به اسپ و به نفط آتش اندر زدند همه لشکر فور برهم زدند از آتش برافروخت نفط سیاه بجنبید ازان کاهنین بد سپاه چو پیلان بدیدند ز آتش گریز برفتند با لشکر از جای تیز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چو پاسخ به نزد سکندر رسید هم‌انگه ز لشکر سران برگزید که باشند شایسته و پیش‌رو به دانش کهن گشته و سال نو سوی فور هندی سپاهی براند که روی زمین جز به دریا نماند به هر سو همی رفت زان‌سان سپاه تو گفتی جز آن بر زمین نیست راه همه کوه و دریا و راه درشت به دل آتش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

ز میلاد چون باد لشکر براند به قنوج شد گنجش آنجا بماند چو آورد لشکر به نزدیک فور یکی نامه فرمود پر جنگ و شور ز شاهنشه اسکندر فیلقوس فروزندهٔ آتش و نعم و بوس سوی فور هندی سپهدار هند بلند اختر و لشکر آرای سند سر نامه کرد آفرین خدای کجا بود و باشد همیشه به جای کسی را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

چو آن نامه برخواند فور سترگ برآشفت زان نامدار بزرگ هم‌انگه یکی تند پاسخ نوشت به پالیز کینه درختی بکشت سر نامه گفت از خداوندپاک بباید که باشیم با ترس و باک نگوییم چندین سخن بر گزاف که بیچاره باشد خداوند لاف مرا پیش خوانی ترا شرم نیست خرد را بر مغزت آزرم نیست اگر فیلقوس این نوشتی به فور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

ازان پس بفرمود کان جام زرد بیارند پر کرده از آب سرد همی خورد زان جام زر هرکس آب ز شبگیر تا بود هنگام خواب بخوردند آب از پی خرمی ز خوردن نیامد بدو در کمی بدان فیلسوف آن زمان شاه گفت که این دانش از من نباید نهفت که افزایش آب این جام چیست نجومیست گر آلت هندویست چنین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

بفرمود تا رفت پیشش پزشک که علت بگفتی چو دیدی سرشک سر دردمندی بدو گفت چیست که بر درد زان پس بباید گریست بدو گفت هر کس که افزون خورد چو بر خوان نشیند خورش ننگرد نباشد فراوان خورش تن درست بزرگ آنک او تن درستی بجست بیامیزم اکنون ترا دارویی گیاها فراز آرم از هر سویی که همواره باشی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

چو شد کار آن سرو بن ساخته به آیین او جای پرداخته بپردخت ازان پس به داننده مرد که چون خیزد از دانش اندر نبرد پر از روغن گاو جامی بزرگ فرستاد زی فیلسوف سترگ که این را به اندامها در بمال سرون و میان و بر و پشت و یال بیاسای تا ماندگی بفگنی به دانش مرا جان و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱

فرستاده برگشت زان مرز و بوم بیامد به نزدیک پیران روم چو آن موبدان پاسخ شهریار بدیدند با رنج دیده سوار از ایوان به نزدیک شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند سپهدار هندوستان شاد شد که از رنج اسکندر آزاد شد بروبر بخواندند پس نامه را چو پیغام آن شاه خودکامه را گزین کرد پیران صد از هندوان خردمند و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰

گزین کرد زان رومیان مرد چند خردمند و بادانش و بی‌گزند یکی نامه بنوشت پس شهریار پر از پوزش و رنگ و بوی و نگار که نه نامور ز استواران خویش ازین پرهنر نامداران خویش خردمند و بادانش و شرم و رای جهانجوی و پردانش و رهنمای فرستادم اینک به نزدیک تو نه پیچند با رای باریک تو تو این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

فرستاده آمد به کردار باد بگفت آنچ بشنید و نامه بداد سکندر فرستاده از گفت رو به نزدیک آن نامور بازشو بگویش که آن چیست کاندر جهان کسی را نبود آشکار و نهان بدیدند خود بودنی هرچ بود سپهر آفرینش نخواهد فزود بیامد فرستاده را نزد شاه به کردار آتش بپیمود راه چنین گفت با کید کاین چار چیز که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

چو نامه بر کید هندی رسید فرستادهٔ پادشا را بدید فراوانش بستود و بنواختش به نیکی بر خویش بنشاختش بدو گفت شادم ز فرمان اوی زمانی نگردم ز پیمان اوی ولیکن برین گونه ناساخته بیایم دمان گردن افراخته نباشد پسند جهان‌آفرین نه نزدیک آن پادشاه زمین هم‌انگه بفرمود تا شد دبیر قلم خواست هندی و چینی حریر مران نامه را …

بیشتر بخوانید »