خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی داراب دوازده سال بود

پادشاهی داراب دوازده سال بود

بخش ۴

شبی خفته بد ماه با شهریار پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار همانا که برزد یکی تیز دم شهنشاه زان تیز دم شد دژم بپیچید در جامه و سر بتافت که از نکهتش بوی ناخوش بیافت ازان بوی شد شاه ایران دژم پراندیشه جان ابروان پر ز خم پزشکان داننده را خواندند به نزدیک ناهید بنشاندند یکی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

شد از جنگ نیزه‌وران تا به روم همی جست رزم اندر آباد بوم به روم اندرون شاه بدفیلقوس کجا بود با رای او شاه سوس نوشتند نامه که پور همای سپاهی بیاورد بی‌مر ز جای چو بشنید سالار روم این سخن به یاد آمدش روزگار کهن ز عموریه لشکری گرد کرد همه نامداران روز نبرد چو دارا بیامد بزرگان روم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

چنان بد که از تازیان صدهزار نبرده سواران نیزه گزار برفتند و سالار ایشان شعیب یکی نامدار از نژاد قتیب جهاندار ایران سپاهی ببرد بگفتند کان را نشاید شمرد فراز آمدند آن دو لشکر بهم جهان شد ز پرخاشجویان دژم زمین آن سپه را همی برنتافت بران بوم کس جای رفتن نیافت ز باران ژویین و باران تیر زمین شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

کنون آفرین جهان‌آفرین بخوانیم بر شهریار زمین ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بداد اندرون کاستی جهان روشن از تاج محمود باد همه روزگارانش مسعود باد همیشه جوان تا جوانی بود همان زنده تا زندگانی بود چه گفت آن سراینده دهقان پیر ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر …

بیشتر بخوانید »