خانه | فردوسی | شاهنامه | پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

بخش ۱۰

ز کرمان کس آمد سوی اصفهان به جایی که بودند ز ایران مهان به نزدیک پوشیده‌رویان شاه بیامد یکی مرد با دستگاه بدیشان درود سکندر ببرد همه کار دارا بر ایشان شمرد چنین گفت کز مرگ شاهان داد نباشد دل دشمن و دوست شاد بدانید کامروز دارا منم گر او شد نهان آشکارا منم فزونست ازان نیکویها که بود به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹

به نزدیک اسکندر آمد وزیر که ای شاه پیروز و دانش‌پذیر بکشتیم دشمنت را ناگهان سرآمد برو تاج و تخت مهان چو بشنید گفتار جانوشیار سکندر چنین گفت با ماهیار که دشمن که افگندی اکنون کجاست بباید نمودن به من راه راست برفتند هر دو به پیش اندرون دل و جان رومی پر از خشم و خون چو نزدیک شد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند ز کار جهان در شگفتی بماند سرانجام گفت این ز کشتن بتر که من پیش رومی ببندم کمر ستودان مرا بهتر آید ز ننگ یکی داستان زد برین مرد سنگ که گر آب دریا بخواهد رسید درو قطره باران نیاید پدید همی بودمی یار هرکس به جنگ چو شد مر مرا زین نشان کار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷

دبیر جهاندیده را پیش خواند بیاورد نزدیک گاهش نشاند یکی نامه بنوشت با داغ و درد دو دیده پر از خون و رخ لاژورد ز دارای داراب بن اردشیر سوی قیصر اسکندر شهرگیر نخست آفرین کرد بر کردگار که زو دید نیک و بد روزگار دگر گفت کز گردش آسمان خردمند برنگذرد بی‌گمان کزو شادمانیم و زو ناشکیب گهی در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

سکندر چو از کارش آگاه شد که دارا به تخت افسر ماه شد سپه برگرفت از عراق و براند به رومی همی نام یزدان بخواند سپه را میان و کرانه نبود همان بخت دارا جوانه نبود پذیره شدن را بیاراست شاه بیاورد ز اصطخر چندان سپاه که گفتی ستاره نتابد همی فلک راه رفتن نیابد همی سپاه دو کشور کشیدند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

چو دارا ز پیش سکندر برفت به هر سو سواران فرستاد تفت از ایران سران و مهان را بخواند درم داد و روزی دهان را بخواند سر ماه را لشکر آباد کرد سر نامداران پر از باد کرد دگر باره از آب زان سو گذشت بیاراست لشکر بران پهن دشت سکندر چو بشنید لشکر براند پذیره شد و سازش آنجا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۴

چو خورشید برزد سر از کوه و راغ زمین شد به کردار زرین چراغ جهاندار دارا سپه برگرفت جهان چادر قیر بر سرگرفت بیاورد لشکر ز رود فرات به هامون سپه بیش بود از نبات سکندر چو بشنید کامد سپاه بزد کوس و آورد لشکر به راه دو لشکر که آن را کرانه نبود چو اسکندر اندر زمانه نبود ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

سکندر چو بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بپیمود راه میان دو لشکر دو فرسنگ ماند سکندر گرانمایگان را بخواند چو سیر آمد از گفتهٔ رهنمای چنین گفت کاکنون جزین نیست رای که من چون فرستاده‌ای پیش اوی شوم برگرایم کم و بیش اوی کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی خسروی جامهٔ زرنگار ببردند بالای زرین ستام به زین اندرون تیغ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

به مرد اندرون چند گه فیلقوس به روم اندرون بود یک‌چند بوس سکندر به تخت نیا برنشست بهی جست و دست بدی را ببست یکی نامداری بد آنگه به روم کزو شاد بد آن همه مرز و بوم حکیمی که بد ارسطالیس نام خردمند و بیدار و گسترده کام به پیش سکندر شد آن پاک‌رای زبان کرد گویا و بگرفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو دارا به دل سوک داراب داشت به خورشید تاج مهی برفراشت یکی مرد بر تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند چو بنشست برگاه گفت ای سران سرافراز گردان و کنداوران سری را نخواهم که افتد به چاه نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه کسی کو ز فرمان من بگذرد سرش را …

بیشتر بخوانید »