شهریور
۱۳۸۳
خیلی وقت بود دنبال یه اسم خوب برای وبلاگ میگشتم، تا اینکه امروز کتاب داستانهای صادق هدایت را بر داشتم و گفتم هر داستانی که اومد اسمش میشه اسم بلاگم این شد که اسم این وبلاگ شد:
آیینه شکسته
آن وقت آب آبی رنگ دریا را می بینم، این آب همه بدبختیها را میشوید و هر لحظه رنگش عوض می شود، و با زمزمههای غمناک و افسونگر خودش روی ساحل شنی می خورد, کف می کند, آن کفها را شنها مزمزه میکنند و فرو میدهند، و بعد همین موجهای دریا آخرین افکار مرا با خودش خواهد برد.
















